-
شهری در آهن
جمعه 22 مهر 1401 16:12
قصه های شهر تنهایی روی برگه زردو قرمز افکار پنهانی میان سقوط آهن روی برجک شهری در دل آهن و دودو دردو تنهایی طاقت ماه افتادن در برکه شب های سرد زمستانی قصه ای از نقطه های ریز و ستاره های شب های رویایی حسام الدین شفیعیان
-
/فصلها فرقی نکردند.../
جمعه 22 مهر 1401 16:11
/فصلها فرقی نکردند.../ بهار پشت دشتی اشک میریخت زمستان بود بهار کوچ کرده بود تا رسید فصل بهار و زمستان کوچ گرفت زمستان جایی بود برای یاد سرمای رفته بهار جایی بود برای اشک پائیز پائیز برگ ریزان میشد درخت تمام خاطراتش را میریخت و تابستان با همه گرمایش چند خاطره میشد میان همه فصلها غروب بود میان همه غروب ها سرما بود میان...
-
/چند فصل بهار زندگی/
جمعه 22 مهر 1401 16:11
/چند فصل بهار زندگی/ کودکی گریه کرد باران شد نوجوانی در پی طوفان شد در میانسالی همی دانش گرفت بر زپیری هم زآن شادان گرفت ماحصل چند فصل را گفتم بخوان این ده و بیستو زشصتو هفتاد گرفت ماه زنو بودو همان ماه میشدش گرمی خورشید فروزان میشدش گر زهر فصلی گذر کرد از همی یاد ایام بود که طوفان میشدش حسام الدین شفیعیان
-
/ایستگاه نهایی/
جمعه 22 مهر 1401 16:10
پستچی برایت نامه ای آورد من خط ناخوانای تمام قصه هایتم جایی در کویر دل آرزوهایتم مثال پروانه ای دور شمع قصه هایتم نقطه از نقطه شعرت بال پر پروازتم قصه دلتنگی زمین قصه ای طولانیست من دوست همیشه همراهتم نگارنده شعری درون قصه های تاریخم من تاریخ غمهای زمین قصه هایتم همراه همیشگی در بودن و نبودن هایتم نبودن هایمان قصه...
-
/مترسک چوبین در آهن/
جمعه 22 مهر 1401 16:10
مترسک آدم شدو رفت در شهر رفت بین چوبک های درهم رفت بین فراموشی مزرعه خاموشی رفت بین آهنو قصه های بیهوشی رفت میان چراغ قرمزی از خاطرات رفت بین سبزترین دشت صنوبر ها رفت آدمک شود چوبین شد چوب حراج خورجین شد رفت بین آدمک ها آدم بشود آدمک بیچاره آهنی از چوبین شد رفت میان فریاد های خاموش انسان ها رفت ترکیدو چوبین شکسته از...
-
/چراغ روشن بذر درون دگری و دگری/
جمعه 22 مهر 1401 16:09
/چراغ روشن بذر درون دگری و دگری/ بذر اندیشه تو ریشه تو فکر خرد اندیشه تو این سه بعد نه تنها صرف یک حرف در ورای آدمها هست اندیشیدن به تو به تو اگر اندیشه شود تویی نمیماند تو نیستی من نیستی در اندیشه هستی گذران کن زبعد خود برون آی زدانش هستی را این هست مقیاس وسعت فکر دگر و دگران برون زدریا کجای جهان موجی ندارد هر کجا...
-
ماه زشب تا زصبح طلوعی نو بگیریم...
جمعه 22 مهر 1401 16:08
چو شکوه لاله زاران زدشت نو شد بهاران چو در دشت چمنزار زسبزه نو در فصل نوبهاران باد میوزد در چمنزار زگلها میوزد نغمه غزلها شکوه باران زده شکوفه سرزده زدشت باران زده زباران شب زده زشب ماه زده زماه نور زده زنور پل زده زپل دریا زده درون دریا ماه زده زبرکه شعر زده زماهی ها چو روی آب صدایی غم زده صدایی شو زبرکه تا به دریا...
-
/مترسک قصه/
جمعه 22 مهر 1401 16:07
مترسک تنهایی ها چرا غمزده ای در میان شب روز چرا تب زده ای چرا قصه ی اینجا تبی مفرد داشت با فعلو مضارع غمی مبهم داشت روی شاخه های فردا برگی از پائیز بود قصه از اول خط برگ ریزان تب جالیز داشت آدم برفی هم مثل این شعر غم فردا داشت کوچه ی شب زده در تاریکی قصه ی مردنو مرگو تب پائیز داشت حسام الدین شفیعیان
-
/سکوت نهنگ ها/
جمعه 22 مهر 1401 16:06
/سکوت نهنگ ها/ قدم هایتان را آهسته بردارید آدمها ساحل سکوتی عمیق دارد کمی برایشان ساز بزنید دیگر نهنگ هابیدار نمیشوند سکوت کنید آدمها نهنگ هاخوابیده اند حسام الدین شفیعیان
-
قاصدک
جمعه 22 مهر 1401 16:05
قاصدک آرام بیا خبر از پر گشودن داری زپر پرواز بال گشودن داری نغمه ای یا خبری از سرودن داری از کجا آمده ای به کجا پر گشودن داری در میان پیله ی رد شدن جای دیگر داری خسته از من بگذر حال که با این دل من شنفتن داری چتر خیس باران را قصه ی شوریدن داری یا که در خود پیله ی سرگشودن داری با قصه ی ما حکایت بودن داری یکی بودو...
-
صندلی خالی
جمعه 22 مهر 1401 16:00
تو نیستی یا سایه ای هستی که نیستی پر از بودن ولی در کنج تنهایی صندلی خالی نشستی زیر بغض باران زده ی دلتنگی رفتی میان کوچه های دلتنگی رفتی کوچه خالی صدای رهگذرانی که هیچکدام شبیه تو نیستند لبخند خود را برده ای اشک واژه ی تنهایی درون خود زمین وسعت تنهایی درون خود صندلی چوبی شکسته ی درون خود اتاقک بارانی درون خود و قصه ی...
-
قلب تپنده
جمعه 22 مهر 1401 15:55
قلب تپنده اگر ریشه کند فکر را آغاز سر ریشه کند قلب تپنده مغز تفکر شعر درون ماست غزل بیت بیتش سروده ناسروده ماست اینجا مدار عاشقی پرچین اقاقیاست کمی برای شعرم بذر بشو اینجا سرودن ناسروده هاست Hesam-shafieian
-
قصه زندگی
جمعه 22 مهر 1401 15:54
غزل خواندم غزل خوانم تو باشی زبر مثنوی خوانم تو باشی زدو بیتی گذر کن گر همی رود زدریا زمثنوی پر از نور زدیوان غزلهای زمینی بخوان شعری زنور اسمانی بباران اشک شعله ور شو بباران شعر دریا را نگاه کن زرنگین کمان باران گرفتن زباران در پی رنگین کمان شو زنو از غزل تا نو به نو شو همی شعر را به خوانو نو زنو شو زکسب دانش از بهر...
-
/مسافر تنهایی/
جمعه 22 مهر 1401 15:51
ای مسافر تنهایی روی پیچک ماه سیاره ی آدمک های خیالی شعری که میبرد مرا در پیله خود بر سوار سروده ی بارانی جایی که سوت سوتک فلوت غار درون بیشه های بی فردایی سکوت سمفونی درون خود شکستن ها پتک درون بذر روشنایی ساختار ماضی بعید برای فعل حال از هجایای پتک جمله انگیز روح زمین خسته از درون نخ درون بادبادک باد های دریای شمالی...
-
/مرد زمستانی/
جمعه 22 مهر 1401 15:51
من مرد زمستانیم آدم برفی آب شده ی خالیم جایم بگرفته در زمین نابرجا من آخرین سلسله ی باز بمانده از عشق عاشق چند نوای سرودن برای آدم برفی ها کوچ آنها برای نباریدن ها تا آخر قصه من ماندم لیک شد باز هوا سردو چه شور انگیز تنهایی دل را که داند جز شب شب های برفی نیامد از سر سرما زده خیال من را اینجا من قافله ای از تبار عشقم...
-
/زندگی هدف زندگی مسیر زندگی همین/
جمعه 22 مهر 1401 15:50
شلوغ نکنید آدمها اینجا زمین است گاهی زیرو زبر گاهی همین است نه برده برنده ای نه برده بازنده ای آنکه برده است اهل یقین است باور نکرده زمین را که زمین جایی تندو گذرا سر به زیر است جایی از بلندی فریاد های نرسیده به گوش چرخش آن درون خود قصه ی اشکو لبخند و زندگی است فرا ندهید به گوشش اگر تو را در خود برد زمین است جاذبه اش...
-
چند تاریخ شعر
جمعه 22 مهر 1401 15:50
ژانویه یا اکتبر یا اصلان شمسی قمری یا که به شمسی زتاریخ چرخش کارناوالی زنور از رخشان سه اپیزود زایام زفصل های دگر تابستان زمستان یا بهار رمان پوپولیستی نیست جهان خاص شد باور نور حقایق روشن خورده بورژواهای آهنی خورد در رادیکال های حل نشده متینگ تن ماهی یا کنسرو شعر فالش از پرواز شاخکی نغمه خوان از زاغک غار غار بلندی...
-
شورانگیز-شب شکن-شهر قصه ای دگر...
جمعه 22 مهر 1401 15:49
مروارید چون به صدفهایی دل بسته در خود بر صدف از این شعر گل بسته میرانی و میخوانی از این بیت غزلها شور انگیز بشو تا بخوانی سرفصلها ==== میان هفت سپر تا دور گردون بیا تا جمله خوان از شعر بخوانیم غزل را وصف در شعر جمله خوانیم برای یکدگر مرحم شویم ما میان شب شکن خورشید بگردیم ==== برای شهر آواز میداد کلاغی قصه ای پرواز...
-
قصیده بارانی
جمعه 22 مهر 1401 15:49
مثال یک قصیده ی بارانی شور غزل شوریده در شعری رنگین کمانی باران فصلهای گذشته در تاریخ پایانی شروع یک آغاز رویش در زمستان تنهایی شهری ملول از ترانه ی سر فصل پائیز در ابیات شکوفایی نو به نو خط به خط ترانه ای مثال برگ ریزان خیابانی حسام الدین شفیعیان
-
/مسیر بارانی/
جمعه 22 مهر 1401 15:48
مسیر را ادامه بده شاید باران بیاید باز هم باز رنگین کمان بشود بازم تار دل ما از غم به شادی بشود بازم تکرار همی قبل به بعدش بشود بازم تکثیر سلول های کلمات خون تازه بگیرد بازم با یه شعرم نکند باز دلم باران بگیرد بازم حسام الدین شفیعیان
-
/بیا تصور کنیم/
جمعه 22 مهر 1401 15:48
بیا تصور کنیم چه اشکال دارد مگر از شکل تو هم قافیه اشکال دارد پرتره شو برایم بشو شعری ناتمام از منو این بومو قلم تو بگو خط نشدم خط شکسته مگر اشکالست قافیه شد شکرو قندو غزل شد خطم مگر از خط برون زدنی بر تو هم اشکال دارد نکند این دل من قافیه ای زتو کم دارد شایدم نقطه زحرفی زده ام یا که نقطه زخطم زکاغذ کمو کمتر دارد...
-
-/خط زخطی زحرفی زحرفت زنو/-
جمعه 22 مهر 1401 15:47
فعل زقبلو زمضارع زماضی بعید زبدو قبلو زچندو زچونو زبعدی زاری گلو گلبرگو به ریشه به ساقه به آفتاب چنین گمو کم کامو کرو کورو دلو دیده زبستن گاهی نونو ن و القلمو دل ز ما هم روشن جوهرو قلمو سطرو دلو کاغذو دلبر با هم دفو نی تنبکو نت فالشو زبر زیرو زرو خطو خطهای دگر باز شماری ز ماندن زما هم شدنو ما زدلو دیده به دلبر چو شبو...
-
/خیال انگیز//شاید و باید...//پائیزان قلب/
جمعه 22 مهر 1401 15:47
/خیال انگیز/ در خیال تو همان جنگل سبزم که مسیرش به بهاران برود پائیزم ولی در تو دلنگیز به باران بروم ماه زیبا شده بود از رخ تو تا به جهان تا غزلی شعر شدو بند به زنجیر دل من بروی بال بر بندو برو از خیال من غمگین زده ای تا به گرد نیفتادن از خیال تو چه حاصل بشوم حسام الدین شفیعیان /شاید و باید.../ زندگی طعم قشنگ یه گل رو...
-
/قلم بارانی/
جمعه 22 مهر 1401 15:47
جاده بازم تب رفتن دارد مرغ باغ دلم میل شکفتن دارد تار این غم چرا ماتم پنهان دارد با تب این قلم شعر فراوان دارد حسام الدین شفیعیان
-
/طلوع/
جمعه 22 مهر 1401 15:46
به تب شعر باران بشو شور بشو مثنویه رود بشو شکر بریز عسل بریز دو بیتی ختم بریز ماه بشو شور دل ما بشو بهار جانان بشو شاه غزل خوان بشو به تار این دل غمین نور بشو شکن شکر به قهوه ی تلخ اثر مرحم این درد بشو تا شکنی زخود برون به هم شوی زخود به او لعل تب هجر تو آسان نبود مرگ غم دل فراوان نبود به صبح امید شکن برون بیا به هم...
-
میان سکوت آدمها
جمعه 22 مهر 1401 15:46
میان سکوت آدمها مرگ نبود تار پر از غم نبود تشنه ی ماتم نبود حرف منو تو نبود جمله همی بد زده فعله کماکم نبود شعر غم درد نبود آخر هر حرف مگر اشک برای دل پر غم نبود زیرو زبر کم زروحی که مرگ در غم جسمش ناله همی کم نبود بال من از مرگ چرا خط زده شعر مرا دار به اشک رخ زده جانب غم این چنین حرف نبود نقطه سر خط همی کم نبود......
-
/شهر ستارگان/
جمعه 22 مهر 1401 15:45
ستاره ها میزنند چنگو نی شب تارو پود قشنگ ابر و مه صبح صدا زده در بانگ شب روی ماه تاب میخورد قشنگ ماه رخ از دیدار یار زده رخ پریده اما چنگو و تار زده سکان ابری مه گرفته شب شکن فانوسی بردار درون دریا هم هست موجو زنگ صدایی از درون خسته ی روزگار زده سه تاری نت ها را روی هوهو چی چی قطار زده نت بم و نت بالا همه نت ها را در...
-
/سکوت سمفونی زمین/
جمعه 22 مهر 1401 15:44
/سکوت سمفونی زمین/ نت های باران زده فالش در هم نت را تنگ ماهی غم زده دو دو های بد ضرب زده می می های ریتم را بر هم زده سو سو های سو سو زده فا فا های خط ریتم را آهنگ زده سی سی های چندو چند عقب تر بر هم زده شور ریتم آهنگ را تم های کند بد گوش نواز بر هم زده دفتر سمفونی را بازکن فلوت باس را تند تند فوت زده سه تار ماتم سه...
-
عصر زندگی
جمعه 22 مهر 1401 15:43
عصر تمام تاریخ بود ظهر شعر انگیز غروب تاریخی میان شب شعر برای شاعری خسته یا میان روز شعری دل خسته کلمات شاعری شدن که میبافت بر دل خود کوک زندگی سرفصل وصله از بهار زندگی متساوی از دو قطب بر زمین و تساوی از نیمکره از شعر بر زمین پر از گشودن شعر تا سطر اول کلمه از بند جمله خطوط منحنی از شعر میشد زندگی یا ریلی از اشعاری...
-
قصه شاپری
جمعه 22 مهر 1401 15:42
شاپری قصه دلش تنگ شده در ورای دل قصه کمی حرف شده راوی از غصه برایش پری از دیو شده آخر قصه دگر شهر آن کاغذ بود زدو سنگ بر کلاغی که دلش تنگ شده شاعر-حسام الدین شفیعیان